قالب وردپرس

بررسی یک الگوی تکراری

الگوهای تکراری زندگی ما

این جمله رو بارها شنیده ایم که “یک تجربه (شکست) رو دو بار تکرار نکن”. یعنی جلوی تکرار یک تجربه رو بگیر. یعنی حواست باشه، یه بار دیگه همون اشتباه رو انجام ندی.

از آنجا که نمی دانستم چگونه این شعار را به کار بگیرم، پس از فکر کردن روی این موضوع متوجه شدم که در هنگام قرار گرفتن در موقعیت خاصی، از یک الگوی ثابت تبعیت می کنم. به طوری که تا کنون چهار بار این الگو را در آن موقعیت خاص تکرار کرده ام.

توضیح اینکه ذهن، خود را به یک الگو و روش متصل می کند و در موقعیتی با ظاهر تکراری، تصمیمات مشابهی می گیرد. مثلا کسی که به صورت کاملا تصادفی، در ابتدای تابستان دو سال پیاپی بیمار شده است، ناخودآگاه منتظر است که امسال هم به همان شرایط دچار شود. کار به همین جا ختم نمی شود و ذهن برای اثبات این ادعا که این موقعیت شبیه موقعیت قبلی است، شروع به آوردن دلیل می کند. این دیالوگ که: ” سال قبل هم عینا همین تجربه برام پیش اومد” یا ” می دونم امسال هم همون اتفاق میفته” یا ” من هر سال این موقع یک تصادف باید داشته باشم” دیالوگ تکراری ایست و ما بار ها آن را به کار برده ایم. در این موقعیت ها  ذهن به چیزهایی بیشتر توجه می کند که به سوژه ی مورد نظر نزدیک تر است.

الگوی تکراری ای که من با آن مواجه بودم در هنگام شروع روابط عاشقانه اتفاق می افتاد. وقتی که تصمیم می گرفتم از کسی خوشم بیاید و شروع می کردم به نمایش احساساتم. تحت تاثیر احساسات، تصمیماتی می گرفتم که تاثیرش بر طرف مقابل باعث تحریک او به سمت قطع رابطه می شد. تفکر مسلط بر ذهنم در چنین موقعیتی این بود که ” باید به او توجه کنم، او نباید احساس کند که احساساتش نادیده گرفته می شود، توجه کردن وظیفه ی من است، نباید طوری رفتار کنم که باعث شوم احساسات او نادیده گرفته شود.”

در تربیت خانوادگی من، فرزند برتر کسی بود که بدون در خواست پدر و مادر و از روی شواهد و نشانه ها، کاری را انجام دهد. این فرزند با القاب با هوش و فهمیده خطاب می شد. مثلا اگر ساعت کار نمی کرد، متوجه شود، باتری بخرد، باتری را در ساعت قرار بدهد و آن را روی دیوار نصب کند تا وقتی پدر یا مادر به خانه آمدند، از دیدن ساعت در حال کار ذوق کنند و با پرسیدن این سوال که: “ساعت که خوابیده بود، کی باتری براش خریده؟” خوشحالی خود را بیان کنند و آن فرزند برتر که من باشم با دادن این پاسخ که: “معلومه که من!” برتری خود را نشان دهد و تحت توجه، قدردانی و تشویق های گرم آن ها قرار گیرد: “آفرین به این پسر فهمیده کلی کیف کنم”.

این روش را در ارتباطاتم به کار می گرفتم. از روی نشانه ها به شریک عاطفی خود واکنش نشان می دادم. فکر می کردم فضیلت در آن است که او چیزی به زبان نیاورد و من از روی نشانه ها متوجه نیاز او شوم. نتیجه، توجه خالصانه و با تمام احساسات به او، بود تا آنجا که این توجه بیش از حد، باعث می شد اصطلاحا توی ذوق طرف مقابل بخورد. واکنش طبیعی به این رفتار فرار است. فرار از توجه و البته در واقع فرار از طرز تفکر من.

واقعیت این است که من رفتاری را بروز می دادم که دوست داشتم با من بشود. در خانه برای جلب توجه و تشویق پدر و مادرم، آن کار را می کردم و حالا برای جلب توجه و قدر دانی شریک عاطفی. من در موضع ضعف قرار داشتم و احساس نیاز به توجه می کردم.

آیا این رابطه ی عاشقانه ای بود که همیشه در پی اش بودم؟ مطمئن نیستم! من تقلا می کردم شاید چون احساس تنهایی می کردم. احساس نیاز به ارتباط، احساس نیاز بی شائبه به دوست داشته شدن. من در پی توجه بودم و به همین خاطر بیشتر توجه می کردم.

الگوی تکراری از این جا شروع میشد. توجه بیش از حد من، او را خسته می کرد، او کم توجهی می کرد و من توجهم را افزایش می دادم؛ او بیشتر پس می رفت و دلگیری ایجاد می شد و بدون درک دلیل آن، رابطه به جدایی می انجامید. این الگو شاید ۴ بار در زندگی من تکرار شده است.

اما چرا می گویم توجه بیش از حد من، شروع کننده ی این الگوی تکراری است؟ 

برای بیان پاسخ، لازم است الگوی دیگری را شرح دهم.

زمانی که در رابطه ای قرار می گرفتم که “خواسته” می شدم، هنگامی که من انتخاب می شدم. در این موقعیت از اینکه او من را می خواهد، خیالم راحت بود. احساس می کردم که من سکان دار این رابطه هستم و اگر حوصله ی این رابطه را نداشته باشم، این اختیار را دارم او را نادیده بگیرم و به او “نه” بگویم. حالا او در موقعیت “خواهان” قرار داشت و بیشتر توجه نشان می داد و با توجه بیشتر او، من بیشتر بی توجهی نشان می کردم. الگویی عکس الگوی پیشین.

سوال: مگر من احساس تنهایی نمی کردم؟ پس چرا وقتی در موقعیت خواسته شدن قرار می گرفتم، بدون توجه به احساس تنهایی، این موقعیت را نادیده می گرفتم؟ 

و حالا سوال اصلی: دلیل خواستن چیست؟ آیا من بر اساس احساسات لحظه ای انتخاب می کردم؟ آیا این احساس واقعیست و می توان به آن استناد کرد؟ اگر یکی از این ارتباطات به هدف می رسید و ازدواج اتفاق می افتاد، منجر به ازدواج پایداری می شد؟ 

از تمام اینها می خواهم نتیجه بگیرم که اگر من در مواجهه با پارتنر های عاشقانه ی خود، روشم را تغییر می دادم و به جای آن که خواهان باشم – با کمی تحمل و با کم کردن خواستن – خواسته می شدم. قطعا این یک قاعده ی قابل استناد نیست و همچون آموزه های “آنتونی رابینز”، حاصل تجربیات شخصی است که گاها می توان برایشان دلایل علمی هم قائل شد، ترجیح خودم هم این است که این قاعده فقط یک تجربه ی سازمان یافته ی من باشد زیرا نمی توانم بپذیرم که پروسه ی مهم و سرنوشت ساز انتخاب شریک لحظات عاشقانه – که یکی از قله های داستان زندگی هر فرد است- تحت تاثیر توجه یا عدم توجه طرف مقابل است.

اگر این قاعده برای شما هم صدق می کند، می توانید در موقعیت مشابه، از الگوی تکراری خارج شوید و کاری را انجام دهید که معمولا همه، در این شرایط انجام نمی دهند.  معمولا در هنگام قلیان احساسات، تصمیم گیری دشوار است و شاید بهتر است به جای سردر آوردن از قواعد پیچیده ی ذهنی، تمرکزمان را روی بررسی انتخاب مان بگذاریم و بسنجیم که این انتخاب چقدر می تواند به نفع ما باشد.

چگونه؟ دوراهی تصمیم گیری عاشقانه تان را به یاد آورید: مثبت ها و منفی های ادامه ی این ارتباط را یادداشت کنید. فکر کنید و خود را در زندگی مشترک با طرف مقابل تصور کنید، ببینید که در شرایط متفاوت در کنار او رضایت کامل نصیب شما می شود؟

زندگی ایده آل شما چه شرایطی دارد؟ معمولا مهم ترین زوایا و بخش های زندگی ایده آل، بلافاصله به ذهن می رسند. ۵ مورد آن ها را بنویسید و سپس به این پرسش پاسخ دهید که: با این فرد تا چه حد به ایده آل هایتان نزدیک تر می شوید؟ باید برایتان مشخص شود دلیل اینکه او را به شدت و با تمام وجود می خواهید، چیست؟ او چه نقشی در تحقق ایده آلهایتان بازی می کند؟ او کجای ایده آل های شماست؟ آیا اصلا جزو ایده آل هایتان هست؟

ممکن است خودخواهانه به نظر برسد، اما توجه داشته باشید که احساس و عشق اولیه به مرور زمان فروکش  می کند. فکر کردن به زوایای مختلف زندگی آینده تصمیم عاقلانه ای است.

اگر جالب است می توانید به دوستانتان نشان دهید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *